روزی که دیدم روی ماهت شدم مجنون آن چشم سیاهت
تو تیرانداز بودی ومن نشانت زدی تیری به قلبم با نگاهت

گفتمش دل می خری؟! پرسید چند؟!
گفتمش دل مال تو تنها بخند.
خنده کرد و دل زدستانم ربود.
تا به خود باز آمدم او رفته بود.
دل زدستش روی خاک افتاده بود.
جای پایش روی دل جا مانده بود.

بوسه زيباست نه براي هوس
پرنده زيباست نه براي قفس
دوست داشتن زيباست نه براي لمس کردن براي حس کردن
با تمام وجودکاش مي شد
اشک را تحديد کرد مدت لبخند را تمديد کرد
کاش مي شد
در ميا ن لحظه ها لحظه ديدار را نزديک کرد
من
عشق را در تو
تو را در دل
دل را در موقع تپيدن
و تپيدن را به خاطر تو دوست دارم
منغم را در سکوت
سکوت را در شب
شب را در بستر
و بستر را براي انديشيدن به تو دوست دارم
من دنيا را به خاطر خدايش
خدايي که تو را خلق کرد دوست دارم
حرف آخر
عاشقتم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
همان يك لحظه ي اول
كه ظلم را مي ديدم از مخلوق بي وجدان
جهان را با همه زيبايي و زشتي
به روي يكدگر ويرانه مي كرد
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان
هزار ليلي ناز آفرين را كوبه كو آواره و ديوانه مي كردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان
سراپاي وجود بي وفا معشوق را پروانه مي كردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
به عرش كبريايي، با همه صبر خدايي
تا كه مي ديدم عزيز نا بجايي،ناز بر يك ناروا گرديده خواري مي فروشد
گردش اين چرخ را ،وارونه بي صبرانه مي كردم
عجب صبري خدا دارد
چرا من جاي او باشم
همان بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و تاب تماشاي تمام زشتكاري هاي اين مخلوق را دارد
وگرنه من به جاي او چو بودم
يك نفس كي عادلانه سازشي،با جاهل و فرزانه مي كردم
عجب صبري خدا دارد

دیروز
تو عاشق ریاضی بودی
من، عاشق نقاشی
تو همیشه مشغول حساب و
کتاب بودی،
من، برای رنگ قرمز
می مردم!
تو مینوشتی:
5و5و5و5
و ورق را برعکس نشان
من می دادی
من دیوانه رنگ قرمز
خودکارت می شدم!
وقتی بزرگتر شدیم
دیگر نه تو برایم پنج برعکس
نوشتی
نه من، برای رنگ قرمز
مردم!
امروز،اما
5555کیلومتر است که
از هم دوریم!